السلام علیک یا ثامن الحجج

 
معجزه امام رضا (داستان شفا یافتن بیماری لاعلاج )
نویسنده : سمیره لامی - ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٦
 

 

نام بیمار:فاطمه استانیستی

بیماری:سرطان خون / فلج بدن / عفونت کلیه

 

در آیینه تصویر شکسته و رنجور زنی را دید که هیچ شباهتی با او نداشت، رنگ پریده، رخساری تکیده و چین عمیقی که زیر چشمان به گودی نشستهاش هویدا شده بود، چهرهاش را پیرتر از آنچه بود نشان میداد. با حسرت آهی کشید و از آیینه رو گردان، اما آیینه ای دیگر برابر با نگاهش ایستاده بود. با حیرت به عقب برگشت، باز هم آیینه ای تصویر مضطربش را منعکس کرد. دور خود چرخید، چهار سویش را آیینه ها گرفته بودند، گویی زندانی آیینه ها شده بود، حس کرد آیینه ها به او نزدیک میشوند، زندانش تنگ تر و تنگ تر میشد. تصویرش در میان آیینه ها تکثیر شده بود. خواست تا از حصار آیینه ها بگریزد، خود را به آیینهای زد، بیآنکه بشکند درون آیینه گم شد، اما در آیینه های دیگر تصویر تکثیر شدهاش به او خندید. مضطرب شده بود، حیرت و ناباوری به جانش افتاده بود، خواست که فریاد بکشد اما گویی تصاویر متعددش از هر آیینهای دستی انداخته بودند و گلویش را محکم میفشردند. دیگر آیینه ها آنقدر به او نزدیک شده بودند که از چهار سو به آن چسبیده بود، حتی تصویر خودش را هم در آیینهای نمیدید. هراسی به جانش ریخته بود احساس کرد که جانش از چشمانش بیرون میپرد. بی اختیار پلکهایش را بست تاریکی به نگاهش ریخت. صدای پایی را شنید که به او نزدیک میشد، بعد به یکباره صدای شکستن آیینه ها در گوشش پیچید. پلکهایش را گشود. همه جا نورانی بود، نوری شدید چشمانش را زد. کسی که به او نزدیک شده بود دیده نمیشد. در نور غرق شده بود، تو گویی خود منبعی از نور بود که درنگاه مضطرب او میبارید. چشمانش را بست و دوباره باز کرد. آیینه ای کوچک و سبز رو به رو با نگاهش یافت که تصویرش را منعکس کرده بود. لبخندی زد، تصویرش هم خندید. دیگر آن شکستگی و رنجوری قبل را در چهرهاش نمیدید، حتی چروکی هم در صورتش دیده نمیشد، چشمانش نیز به گودی نرفته بود. درست مثل قبل از آنی که مریض بشود و در بیمارستان بستری شود، شاداب بود، شاداب و سرحال. از خوشحالی فریادی کشید و خود را در فضا رها کرد. 
محمود به حتم چیزی را از او مخفی میکرد، این را او از نگاه نگران میفمیدو او از وی پرسید، محمود جوابی عجولانه داد و سعی کرد تا موضوع صحبت را عوض کند. طفره او از جواب مسأله را بغرنجتر کرد. دیگر حتم پیدا کرد که برایش اتفاقی افتاده است، اما چه بود این اتفاق؟ نمیدانست. میدید که هر روز رنجورتر و ضعیفتر میشود و فهمید که دردی لاعلاج به جانش افتاده است. دکترها چیزی به او نمیگفتند، اما میدید که با محمود پچ پچ سؤال برانگیز دارند. محمود به او چیزی نمیگفت. همیشه وقتی درباره مریضی اش از او سؤال میکرد با لبخندی زورکی و قیافه ای ساختگی که سعی میکرد اندوهش را پنهان سازد میگفت: چیز مهمی نیست، یه بیماری جزئیه، زود خوب میشی. بهت قول میدم. 
اما بیماری او جزیی نبود، این را وقتی فهمید که پاهایش قدرت حرکت را از دست داده بودند. فلج شده بود. شوهرش به اصرار سعی میکرد به او بقبولاند که چیز مهمی نیست، اما او دیگر به حرفهای محمود و قیافه ظاهرا شاد و آن لبخندهای تصنعی او بی توجه بود. حالا میدانست که در نهایت بهار زندگی به زمستان سرد رسیده است. فهمیده بود که چون برگی باید از درخت زندگی جدا شود و به زمین فرود آید. میدانست که مرگ به استقبالش آمده است. خیلی زود، زودتر از آن که تصورش را میکرد. 
آخرین بار که معاینه شد، از نگاه سرد و پر یأس دکترها حقیقت را خواند. آنها به او چیزی نگفتند، اما محمود را به کناری کشیده و به او گفتند: 
دیگه کارش تمومه. از دست ما کاری ساخته نیست. 
محمود به دیوارتکیه داد و آرام سر خورد و بر زمین نشست، سرش را میان دستانش برد و نگاهش به کف اتاق خیره ماند. هیچ نگفت، اما در درونش غوغایی بود. به یکباره از جا برخاست، خودش را به دکتر رساند و گفت: 
میتونم با خودم ببرمش؟
کجا؟ 
میخوام ببرمش مشهد، دخیل امام هشتم. 

 

                            

 

 

 


این غیر ممکنه، حرکت برایش جایز نیست. 

محمود تقریبا فریاد کشید. 
شما که قطع امید کردین دکتر، شما که میدونید میمیره پس اجازه بدین، به جای این جا، با خودم ببرمش مشهد. بذارین اگه میخواد بمیره، کنار قبر امام هشتم بمیره. دکتر سری تکان داد و گفت: 
برای ما مسؤلیت داره. ما نمیتونیم این اجازه رو به شما بدیم. 
محمود بازوی دکتر را گرفت و گفت: 
ولی من باید ببرمش. خواهش میکنم دکتر. 
آخه یک جنازه رو میخوای ببری مشهد که چی بشه؟
محمود خودش را به آغوش دکتر انداخت، شانههایش شروع به لرزیدن کرد. دکتر عینکش را جا به جا کرد. محمود با گریه گفت: 
فاطمه هنوز جوونه دکتر خیلی جوونه هنوز زوده که بمیره اونو میبرم مشهد، دخیل امام هشتم (ع) میبندمش و از او میخوام کمکش کنه. امام مظلوم ما خیلی رئوفن، میدونم که دلشون به جوونی فاطمه میسوزه. یه امیدی تو دلم میگه که فاطمه تو مشهد شفا پیدا میکنه. آره دکتر، فاطمه رو میبرم مشهد تا شاید ان شاءا... فرجی بشه و شفا پیدا کنه. خودش را از آغوش دکتر کند و نگاه بارانیاش را در نگاه خیس دکتر انداخت، پرسید: اجازه میدید دکتر؟
دکتر از زیر عینک با گوشه انگشت شستش جلوی بارش قطره های اشک را گرفت، سری تکان داد و گفت: 
باشد. اونو ببر. ان شاءا... که شفا پیدا میکند. 
خسته بود، خیلی خسته. همین بود که تا کنار پنجره فولاد نشست به سرعت خوابش برد، خواب عجیبی دید. خواب آیینه هایی که او را حبس کرده بودند. جانش به لبش آمده بود. خواست که فریاد بزند، اما گویی گلویش را محکم گرفته بودند. چشمانش را که بست، صدای مهیب شکستن آیینه ها را شنید. چشم باز کرد. نوری در نگاهش درخشید، حصار آیینه ها شکسته وبد و دستی پرنور آیینه ای سبز را رو به روی با نگاه او گرفته بود. تصویر خودش را در آیینه دید. اثری از درد در چهرهاش دیده نمیشد، گویی سالم سالم شده بود. حس غریب به جانش افتاده بود. دلش میخواست صاحب آن دستان نورانی را ببیند و بر دستان پر نور او بوسه زند. از جا برخاست، روی پاهای خودش، پاهایی که تا لحظاتی قبل هیچ حرکتی نداشت، حیرت کرد، به پاهایش نگاه کرد، سالم بود. دستی بر آنها کشید، هیچ دردی را احساس نکرد. از خوشحالی فریادی کشید و به هوا پرید. با شفا یافتن او صدای نقاره خانه برخاست، زنها به سویش دویدند تا به خود آمد، بر امواج دستهای زائران حرم بالا رفته بود. 
محمود به دستانی مینگریست که فاطمه را بر خود داشت. فاطمه در امواج دستها فرو رفت، قطرهای اشک از گونه محمود بر پهنه صورتش فرو چکید، زانو زد و سجده کرد. سجده شکر. سجده سپاس و تشکر از حضرت رضا (ع). 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 



انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس